تبليغاتX
فرنی

فرنی

خصوصی

انتقال نامه

به اینجا منتقل شدیم. آآقا سروش چه کرده.... ماچیدنش بر ما واجب گشت.

با سپاس فراوان از عر عزیز که با تشویق خود ایشان را در امر کد نویسی و تبدیل ما از بلاگفا به وردپرس یاری نمودند. دستشان بر اثر کف زدن مرتب( آهسته و پیوسته) درد نکند.

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 0:26  توسط م.ق  | 

حول حالنا...

احتمالا دارم مي رم اصفهان. اينجا درس نمي شه خوند و باقي قضايا. اگه رفتم  از الان بگم: عيد شما مبارك!
+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 0:58  توسط م.ق  | 

 

از هرچي بچه ي لوسه حالم به هم مي خوره... البته از ننه باباهاي بچه هاي لوس بيشتر حالم به هم مي خورهيعني خيلي زياد... خيييلللليييييي!!!

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 0:54  توسط م.ق  | 

"رندم نس ايز ديفيكالت تو اچيو"

اومده بود كه تو اتاق ما سيگار بكشه. پنجره رو باز كردم كه دود بره بيرون. نشستم لب پنجره. ترسيد. توضيح دادم كه مواظبم. التماس كرد كه بيا اينور. زبرسيگاري خواست. يه جفت چكمه ي لعابي قهوه اي رنگ. توشون پر خرت و پرت، مداد، سنجاق قفلي، دگمه.... يكي رو خالي كردم دادم بهش. گفتم مي دوني اينا مال بابات بودن؟ چشاش برق زد: راست مي گي؟ وقتي ده سالش بود باباش مرد. فك كن بابام هم تو همينا سيگار مي كشيده. تا سيگارش تموم شد از چكمه هه چشم بر نداشت. تو چشماش لذت بود.

+ نوشته شده در  86/12/28ساعت 13:39  توسط م.ق  | 

Thou Bastard

ما داغون نمي شيم*. ما به هرچي دلقك و علي سنتوريه مي خنديم. ما خوشگليم و اين رو خودمون مي دونيم**. ما خيلي خارجي ايم... خيلي***. ما فك مي كنيم بهترين حس دلزدگيه****. ما آخرين بار با بوسه از هم خداحافظي مي كنيم... كنار درياچه... جلو گز آريا... تو شاهين شهر... جلوي بلوكمون... با اس ام اس! ما اين چيزا به تخممونه، تازه خيلي چيزاي ديگه به تخممون هم نيست. خيلي چيزا*****.

 

* "آنان كه داغان مي شدند به نظرش حقير آمدند. هيچ لزومي ندارد انسان چيزي را كه مي شناسد دوست بدارد. اگر به چيزي دل نبندد هيچگاه از آن آسيب نخواهد ديد."         سيمون دوبوآر( انتظار دارين اين موقع شب عين جمله هاش رو از كجا پيدا كنم؟ فعلا به همين حافظه چپ و چوله ما قناعت كنين لطفا)

 

** 1. زنان دو دسته اند: زيبا يا وفادار.      ناپلئون ( فكر كنم)

2. كريه ترين در دنيا زن زيباييست كه خود از زيبايي اش آگاه است.       يه يارويي. ( از اين بازيگر قديمي هاي هالييوود)

 

***1. حتي خارجي تر! سر يه هفته قضيه رو به سك س مي كشونيم و بعد از يه ماه بي خيال و حتي منكر همه چي مي شيم.

2. ايكس رو دوست داريم، اما بهش خيانت مي كنيم چون دليلي پيدا نمي كنيم كه نكنيم. همينطور دليلي نمي بينيم كه به مخينه عليه دروغ بگيم كه با ايكس ديگه رابطه نداريم.

 

**** از اينرو مي خواهيم چنان بزي ايم كه همچون لرد بايرون در عنفوان سي و اندي سالگي حالمان از هر چي رومنسه با هر دو جنس به هم خورده و برويم يك جنگي گير بياوريم كه خدا رو شكر اين يك قلم هيچ وقت قحط نمي شود و خودمان را به كشتن دهيم.

 

***** به قول ابولهب وقتي مي گي به تخ مم يعني به تخ مت بوده كه داري مي گي...

 

پ.ن. 1. چي شد كه ما اينچنين ضد ضربه شديم كه افراسياب روئين تن هم جلومون لنگ مي اندازه؟؟؟ از چي ترسيديم؟ از چي مي ترسيم؟ ريسمان سياه و سفيد؟؟؟ اين قدرته؟ يا...شايدم...  مسخ كه مي گن همينه؟؟؟؟

 

پ.ن.2. عليرضا تولدت مبارك. زنگ زدم اشغال بودي. طبق معمول!

+ نوشته شده در  86/12/25ساعت 2:50  توسط م.ق  | 

این روزها همه علی سنتوری نگاه می کنند... شما چطور؟

مطمئنا آقای مهرجویی عقاید یک دلقک را خوانده اند!

+ نوشته شده در  86/12/23ساعت 2:26  توسط م.ق  | 

عبارت زير در مورد مردم قرون وسطي و به طرز وحشتناكي تكان دهنده است:

 

 

Their life was physically more limited than ours, without our comforts, our mobility, our communications; it was even more precarious, more uncertain; but as it is reflected in the best writers, they lived their life very richly and perhaps with greater

awareness and greater savor that we do ours

 

كر كردم بيست و دو سالم شده و ... به زودي چهل سالم ميشه( اگه بشه... ياد لرد بايرون افتادم كه يه جا تو دون ‍‍‍ژوان مي گه كه الان سي سالمه و موهام خاكستريه واي به حالم كه چهل سالم بشه چي مي شه و بعد لرد بايرون تو سي و شش سالگي كشته مي شه. بدون شرح!) و خيلي سريعتر دهه ي بعدي عمر هم مي گذره و ...

 

زندگي يعني همين كه با آب لوله كشي ظرف بشوري و كتاب با تيراژ پنج هزار جلد بخوني و با اونور دنيا تا صبح چت كني و قرص سرماخوردگي و كاندوم مصرف كني و به همه ي اينا معتاد باشي و كنكور بدي و كنكور بدي و كنكور بدي؟

 

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 3:58  توسط م.ق  | 

شايد حقشه قبول شه. كارشناسي ارشد ادبيات انگليسي. به جز اين داوطلب ديگه اي هست كه موقع خوندن منابع كنكور،اناليس آو ميجر كركترز، استيون ددالوس، بغض كنه؟ يا ثمز: ذ كويست فور پترنيتي؟ كانترست. شايدم نه. سلف اگزايل ناشدني. ادبيات انگليسي، اكادميك و مسخره، بين آدمهايي كه هر رو از بر تشخيص نمي دن، آدمهايي كه خلاصه ي همه ي شعرها و ناول هايي كه نه خوندن نه قصد خوندن و نه حالش رو دارن از بر اند، كه حوصله ندارن فكري به حال لهجه ي تخماتيك آزار دهنده شون كنن( مث خانوم افضلي، ببخشيد دكتر افضلي)، كه هولدن كلفيلد براشون مث جبر مهندسي براي دانشجوي نرم افزاره...

 

قبلا هم گفته بودم. اگه يه درصد احتمال مي دادم قراره گهي شم فوق ليسانس كه هيچي همون ليسانس مسخره رو هم كه گير چهار واحد فرانسه و يه سري گسشر ديگه اس نمي رفتم بگيرم!

+ نوشته شده در  86/12/21ساعت 2:9  توسط م.ق  | 

وولواق سه پووواق

چنان این فیله تر زده بهمون که خودمون رو هم هیچ جوره تو وبلاگمون راه نمی دن.... می گم این دات آی آر چی شد که به فنا رفت؟

استاد فرانسه به فرنی که با هفت قلم آرایش نیم ساعت دیر و خمیازه کشان اومده سر کلاس: شما جلسه اولتونه؟

فرنی: نه... دوم.(ما حصل جلسه اول این بود که خمیازه کشیدن سر کلاس ممنوع اعلام شد!)

انفجار کلاس!

چند وقت پیش یکی از دوستان قدیمی یه پیشنهادی داد که اول کمیک به نظر رسید اما بعد دیدیم که هم طرفدجدیهم وضعه ما زیادی خیطه. از این قرار که دوست ارجمند: راستی تو می خواستی فرانسه ات خوب شه با کسی فرانسوی حرف بزنی؟

فرنی: من غلط کردم... من از این زبون متنفرم... هر چی می کشم از همین زبون نکبته!

دوست: خب یکی از دوستام هست فرانسه و انگلیسی بلده... فارسی هم یه کم بلده...

فرنی:( چون دوست ایشون که برای تقویت زبان پیشنهاد دادن عیسی آندری دروازه بان ذوب آهن بودند. البته جای برادری و اینا)

اصولا استفاده ابزاری از یه لژیونر لیگ برتری برای تقویت زبان فرانسه یه کم عجیب غریبه اما این دوست ما خیلی هم گویا جدی بودند و تازه: "من تایدش می کنم... پسر خوبیه!"

خلاصه که قراره زین پس استاد فرانسه بیاد اشکالاش رو از من بپرسه!

پ.ن. تیتر یعنی اینکه خواستن توانستن است. یعنی منم می تونم این فرانسه رو که همه خنگا نوزده بیست می شن بالاخره پاس کنم!

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت 10:4  توسط م.ق  | 

این خانومه این پایین رو پسندیدیم. راستی به نظرت این کامنت الان سند می شه؟ در ضمن باز به نظرت ما چی کار کنیم که تو مسنجر و وبلاگ خودمون رامون بدن؟ یکی از دوستام یه برنامه گفت سرچ کن از این ریویل کن ها. فعلا که تهران نیستم که اون افاقه کنه. دیگه اینکه من دوست پسر می خوام. نه دوست دختر هم دیگه نمی خوام. دوست پسر بین سه تا شش سال از خودم کوچیکتر که عاشق این باشه که با ناخون دست آدم رو نوازش کنه نق هم نزنه. سراغ نداری؟ یه چیز دیگه... امروز پس از هیچی درس نخوندن شروع کردیم سوالهای زبان تخصصی ادبیات سالهای پیش رو زدیم میانگین درصد( بلدم درصد بگیرم) شد حدود پنجاه. به خودمان امیدوار شدیم... من درس بخونم چی می شم....

 

پ.ن. کامنتی بر آخرین  پست برادر عر که طبق معمول سند نشد!

+ نوشته شده در  86/12/14ساعت 18:24  توسط م.ق  | 

دیشب رسیده ایران. تنش آش و لاشه... " داشتم کشته می شدم مرضیه..."   می خندم. ادا در می آرم: " کی بود قرار بود به من زنگ بزنه اگه شهید شدی؟ فک کن.... زنگ می زد... شما آشنایی به نام ... داشتین؟ مرد!" معذب می خنده. می گه اگه مردم حلالم کنی ها... من سر تو خیلی ... در آوردم. چیزی نمی گم. با ناخونام دارم رو بخار شیشه ماشین خط خطی می کنم. بازم می گه. بازم نگاش نمی کنم. شروع می کنه بهم فحش دادن. خنده اش می گیره. منم می خندم.
+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 20:42  توسط م.ق  | 

Onee-chan

لوچيدن: اين لغت رو از برادر ارزشي دلقك آموخته ام و لذا مي خواهم آنرا در پستي مورد استفاده قرار دهم.

 

قبلش صرفا براي اينكه نشون بدم چه آدم مادر ق... ي متناقضي ام توجه شما را به بخشي از اين ترانه ي بسيار دلنشين برادران سيستم آو ا دان جلب مي نمايم:

 

اند ايف يو گو... آي وانا گو ويذ يو.... اند ايف يو داي.... آي وانا داي ويذ يو..... تيك يور هند اند واااك ااوووي.....

 

قضيه اينه كه اين پسره ( بر خلاف ظاهر آآآخي تو چه مث فرشته ها پاك و بي گناهي اش) جلو چش خود من با خيليا لوچيده. طبيعتا پشت چش من هم با خيلي ها لوچيده. در آينده هم با خيلي هاي ديگه خواهد لوچيد. فعلا گويا داره با ما مي لوچه. يعني اينكه در كنار اينكه با بقيه مي لوچه احتمالا ( اطمينان در اين باب چندان اهميتي نداره) با من از همه بيشتر مي لوچه( يا قصد داره كه بلوچه). اين وضعيت هم براي يك مدت بسيار كوتاه و موقتي برنامه ريزي شده. چون بعدش كلا اويلبل نخواهد بود.

 

ممم... امروز داشتم فك مي كردم كه يك دختر ديگه جاي من بود چه مي كرد؟ (اين فكر از اينجا به كله ام رسيد كه پريناز سر همين قضيه كم مونده بود كله من رو بكنه و با دمپايي دنبالم كرد كه مي كشمت و بي خيال شو و يكي دو نفر ديگه هم سر همين جريان با چنان چشماي گردالويي نگام كردن گويي كه دارن آدم فضايي مي بينن ... ) ...مي گفت اييييش گمشووو برو با همونايي كه تا حالا مي لوچيدي؟ سعي مي كرد روشنفكر بازي در آره كه خب اشكالي نداره اما از اين به بعد با كس ديگه اي نلوچ؟؟؟ كلا اين وضعيت لوچيدگي رو ابدي فرض مي كرد و بر اثبات فرضيه اش همت مي گمارد؟

 

هه... چه حوصله اي دارن مردم! فعلا كه من  قراره برم اون اصفهان خراب شده. اونجا هم يه ديو هفت سري به نام مازيار وجود داره كه اصلا دلم نمي خواد باز اون جريانهاي گند و كثافت رو باهاش داشته باشم. هفته اي چهار جلسه هم كه بيشتر كلاس ندارم. تقريبا تمام كسايي هم كه تو دانشگاه مي شناختم درسشون تموم شده و هر كي پي زندگي خودشه. خب لوچيدن در اين شرايط چه اشكالي داره؟ اونم با كسي كه جل الخالق زياد ازش بدت نمي آد ( واقعا جل الخالق چون كسي كه زياد ازش بدم نياد جديدا بسيار ناياب شده و مي دونم كه ايراد از خودمه). خلاصه كه خيلي ساده اس: امروز هست،‌خب باشه به سلامتي؛ فردا نيست،‌ خب نباشه به سلامتي. همين!

 

پ.ن. اعتراف مي كنم كه به مدت دو روز و نيم به طرز جالبي دوستش داشتم. بعد حسه همونطور كه اومده بود خودش رفت!

 

پ.ن.2.عبارتي كه من ازش حتي از مار بوآ و كوسه و پلنگ و سوسك و لولو و ....بيشتر مي ترسم:  فور اور!!!  ياد سيزيف مي افتم!

 

پ.ن. 3. راستي چند سالي است كه عادت دارم در مورد خودم از دوست و دشمن و خلاصه هر كي كه من رو از نزديك مي شناسه بشنوم: دختره ي خود شيفته ي خود خواه از خود راضي .... نهايتش دوستان خيلي مرام مي گذاشتن  كه آدم نديديم قد تو اعتماد به نفس داشته باشه! بعد حالا اين رفيق عزيز لوچنده مون عقيده داره كه من بسيار زياد دچار فقدان اعتماد به نفسم( البته منظورش در مورد قيافه ميافه و ظاهر و اين چيزاس كه البته نمي دونه شتر هم بود قد من از عالم و آدم تعريف تمجيد مي شنيد در اين باره شك نمي كرد!)! بعد حالا از اون موقع تا حالا من با خودم در گيرم كه آيا من آدم خودشيفته اي ام كه تظاهر به شكسته نفسي و اينا مي كنه يا آدمي كه زير نقاب خودشيفتگي و ملت بياين برين تو كونم عدم سلف كانفيدنسش رو مي خواد قايم كنه ؟؟؟!!!!!!!  ممم ... خودم كه فكر مي كنم اولي :دي

 

پ.ن. 4. اين پست را تا آخر پ.ن. 3 قبل از اينكه برم اصفهان نوشتم. ممم... خب از اون موقع تا حالا كمي تا قسمتي نظراتم دستخوش تغييرات شده. البته نه خيلي. اما پستم رو عوض نكردم!

 

پ.ن. 4. اصفهان همخونه بهناز مي شم. خونمون تو مرداويجه. يه خونه نقلي دو خوابه ي دنج كاملا مبله. يعني اينكه بهناز با اينكه تنها زندگي مي كرد حتي يه تخت و ميز تحرير اضافه هم توي اون يكي اتاق خواب داره. اين خيلي خوبه چون به هر حال من واسه در مجموع سه چهار ماه زندگي اونجا حال و حوصله اسباب بردن و اينا نداشتم. ممكنه شقايق هم بياد اونجا. قطعي نگفته. ترجيح مي دم نياد! البته خيلي فرقي نداره برام. گويا قضيه اينه كه بهناز بهش گفته كه دوست پسرت نمي تونه بياد خونه و اونم سر همين دودل شده. سه روز اصفهان بودم و يه كار يك ربعه تو دانشگاه داشتم كه آخر روز سوم انجامش دادم. به اين صورت كه روز اول ك و دوستان(  اين دختره خواهر هستي حاج فتوحي اينا هم بود... ممم،‌ شكل خواهرشه فقط به خوشگلي اون نيست!)  صبح زود اومدن دنبالم( احتمالا اگه نمي اومدن اون روز هم دانشگاه نمي رفتم) كه البته مسئول گروهمون اون روز دانشگاه نبود. كار مفيد اون روز: رفتم دكتر و حذف پزشكي بهناز رو انجام دادم( فك كنم اين ترم سومه كه من مي رم اصفهان دنبال كارهام و واسه خودم كاري صورت نمي دم فقط حذف پزشكي هاي بهناز رو انجام مي دم. پزشك معتمد ه حتما مي گه اين دختره هر ترم پايه ي حذف پزشكيه!). روز بعد ساعت دوازده و سي و پنج رسيدم دانشگاه كه خب دوازده و سي تا يك و نيم آموزش و كلا اين سيستم ها براي نهار بسته است و ما هم برگشتيم اصفهان. روز سوم بالاخره شخصيت به خرج دادم و رفتم كارهام رو كردم. از همون دانشگاه هم رفتم ترمينال و برگشتم تهران.   باز اين همه كس گفتم كه بگم شب اول از ساعت يازده با بهناز تصميم گرفتيم بخوابيم و تا ساعت سه جلو تلويزيون رو مبل و روي هم لم داده بوديم و كس مي گفتيم. يه كم نامجو هم گوش داديم. ( من اون پايينا يه چيزي در مورد نامجو گفته بودم كه همين جا پس مي گيرم حرفمو) يه چيز جالب، اين آهنگ زلف بر باد مده اش تو گوشي ام بود براش گذاشتم. با هم گوش داديم. چيز جالب اين بود كه بعدا هر چي آهنگه رو گوش دادم مث اون لحظه اي كه با بهناز گوش مي داديم لذت نداشت. بعد يه چيز ديگه هم بود. شعر حافظ. يه عشق خاص توي اين شعر وجود داره. عشقي كه هم خيلي برام مانوسه هم خيلي عجيب. مانوسه چون يه بار اون رو حس كردم. عجيبه چون ديگه چنين چيزي رو درك نمي كنم. نخواهم كرد! نمي دونم اون چيزي كه خارخاسك خطاب به من نوشته دقيقا منظورش چي بوده، يا اون خط بالا اش هم كه بعضي ها براي عشق چه بهايي مي دن و اينها رو هم بايد به خودم بگيرم يانه؛ بهناز يه چيزي گفت راجع به يكي. خيلي جدي گفت كه اين بايد يه بلايي سرش اومده باشه كه اينطوري شده چون قبلا نبود. به نظر خودم هم يه بلايي سرش اومده. مث همون بلايي كه سر خودم اومده. اينكه در اوان جواني و معصوميت و بي تجربگي و خامي و خلاصه بچگي( بچگي كاملا بار معنايي مثبت داره در اينجا) به تور يكي مي خوري كه " فك مي كني كون آسمون پاره شده و اين افتاده پايين. بعد مي بيني كه زهي خيال باطل..."بعد اين مي شي كه ما شديم. دون ژوان هم همين جوريا شد كه دون ژوان شد!

+ نوشته شده در  86/11/05ساعت 14:38  توسط م.ق  | 

+ نوشته شده در  86/10/27ساعت 21:53  توسط م.ق  | 

سینما

آیا خانوم لیلا حاتمی در زندگی شون محض تنوع نقشی داشته اند که از اول تا آخر فیلم یا سریال یا ... مث پیرزن نیم گا ییده حش ریانه با دهان نیم بار به دوربین یا احیانا سایر بازیگران زل نزده باشند؟
+ نوشته شده در  86/10/26ساعت 22:17  توسط م.ق  | 

زيمان

گربه هه موهاي تنش سيخ سيخي شده بود. يهو شروع كرد بالا آوردن!!!درست مث آدم. مايع غليظ شيري رنگ تقريبا با جهش از دهنش خارج شد و روي برفها ريخت. بعد يكبار ديگه. از محتويات معده ي گربه روي برفها بخار بلند مي شد.

+ نوشته شده در  86/10/26ساعت 20:0  توسط م.ق  |